تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان برق دانشگاه صدرا
وبلاگ دانشجویان برق دانشگاه صدرا
شنبه نوزدهم مرداد 1387
طواف عشق

آمدم اما با پاهای خسته و تو دستانم را گرفتی آنقدر که به اندازه تمام دعاهایم به آسمان بلند شود. به جای اذن دخول سرم را پائین انداختم تا به تو بگویم شرمنده ام، می شود مرا راه دهی ؟! در مقابل کعبه بی همتا به سجده افتادم و چه لحظه ای، چه تجربه ای! و تو را با تمام وجود ناچیزم احساس کردم. می شود دستها را گشود و کعبه ات را در آغوش گرفت؛ می شود صدای بال ملائک را شنید، می شود پروانه شود و به دور خانه ات گشت؛ مثل همه همه پروانه های حریم تو ... می دانم به آن اندازه که تو دوستم داری دوست داشتنی نیستم؛ می دانم خانه ای که تو میزبان باشی از سر من زیاد است، اما تو خواستی؛ تو خواستی در سرزمینی پانهم که در آن دست رد به سینه من زده نمی شود؛ توخواستی در شب مبعث حضرت رسول در سرزمینی پانهم که در آن بر شایسته ترین انسانها وحی نازل شد؛ تو خواستی که من در سپیده دم روز اول شعبان و به هنگام گشوده شدن درهای رحمتت ، جلوی درب خانه ات باشم؛ به اندازه تمام دنیا دوستت دارم، ببخش! آخر از دنیا بزرگتر ندیده ام.

به اندازه تمام دنیا دوستت دارم و به اندازه آنچه از عشق فهمیده ام ....

مثل همیشه اشک هایم را دوست داری، مثل همیشه فرشته ای را می فرستی که باران چشمهایم را در دامانش جمع کند، اما خودت نیز صورتِ به زیر افکنده امرا بالا میگیری و در چشمهای پشیمانم می نگیری، چقدر خوبی؛ چقدر مهربانی!

اینجا خانه توست، قوی ترین مغناطیس زمین! و من محو گردش جانانه پروانه ها ... خدا نکند روزی بیاید که دیگر مذا نپذیری، خودت گفتی مهمان حبیب خداست، دوستم داشته باش، بازهم بخواه بیایم .

خوش به حال هاجر نازنین که درود بر او باد، که باید به هنگام طواف او را نیز با خانه با شکوهت شریک کنم، باید جای جای قدمهای او را تجربه کنم...

خانه ات بوی سپیده مهربانی می دهد و من حس می کنم این بو را....


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط : سيدجواد ميربابائي

RSS